Home IRQR آرشام پارسی در مراسم یادبود میلاد در تورنتو

آرشام پارسی در مراسم یادبود میلاد در تورنتو

22
0
SHARE

قبل از هر چیز تشکر می کنم از تمام شما دوستان و عزیزانی که امروز در اینجا جمع شده اید تا یاد و خاطره ی میلاد دوست عزیز از دست رفته مان را گرامی بداریم. من هم به نوبه ي خودم به آنهايي كه ميلاد را ميشناختند و يا حتي نمي شناختند تسليت ميگويم چون به هر حال همه ي ما يك عزيز ديگر را از دست داده ايم. مهم نیست که او دوست ما بوده یا نه چون به هر حال این گونه انتخاب ها تاثیر بدی بر روح و روان بازماندگان می گذارد. همه ی ما به خصوص کسانی که او را از نزدیک می شناختیم حال و روحیه ی خوبی نداریم و در یک شوک بزرگ هستیم

این اولین باری نیست که یکی از ما تصمیم می گیرد تا ما را با هزاران سوال بی جواب تنها بگذارد و در شوکی فرو ببرد که باور کردنش سخت است و متاسفانه من هم به دلیل موقعیت کاری ام اینگونه خبرهای دردناک را کم نمی شنوم

شاید خیلی از شما بدانید و بارها در موقعیت های مختلف گفته ام که دلیل اصلی اینکه من آرشام پارسی شدم خودکشی چند نفر از دوستانم به ویژه آرش در شیراز بود. سال ها پیش وقتی هنوز در ایران بودم و بعد از مدت ها با آرش در کلاس برنامه نویسی و طراحی وبسایت آشنا شدم و فهمیدم که او هم مثل من است و دیگر من فکر نمی کردم تنها آدم اینگونه در دنیا هستم

اما متاسفانه مدتی بعد وقتی چند روزی از او خبر نداشتم به ناچار به خانه ی او تلفن کردم. خانمی پاسخ داد و وقتی که خودم را معرفی کردم و خواستم که با آرش صحبت کنم سکوتی بر مکالمه ی ما سایه افکند که قلبم ریخت. بعد از آن صدای گریه ای شنیدم و مردی گوشی را گرفت که برادر او بود. او گفت که آرش فوت کرده است. سریع خودم را به خانه شان رساندم و بعد از معرفی خودم و توضیح اینکه ما همکلاس هستیم و خبری از او ندارم برادرش من را به طبقه ی بالا برد و وقتی که در اتاق او را باز کرد ملافه های خون آلودی را دیدم که هیچگاه تصویرش از ذهنم پاک نمی شود

همان روز بود که تصمیم گرفتم باید کاری انجام دهم و جلو اینگونه خبرهای بد را بگیرم. در آن زمان نمی دانستم که چه کاری می توانم انجام دهم و از کجا باید شروع کنم اما دست به کار شدم و تا به امروز که بیش از هفده سال از آن روز تلخ می گذرد متاسفانه بارها و بارها آن خاطره را دیگر دوستان و هم احساسانم تکرار کرده اند و من هر بار قلبم سرشار از غم و غصه ای همراه با سوالی همیشگی شده است که چرا؟

هنوز باور کردن اینکه میلاد رفته است سخت است. خیلی سخت تر از همیشه. قلبم درد می کند و باز خیلی بیشتر از همیشه چیزی شبیه رفتن آرش در هفده سال پیش. من باز به دلیل موقعیت کاری ام با هزاران نفر در ارتباط هستم. بر روی بیش از ۱۵۰۰ پرونده ی پناهجویی کار کرده ام و ساعت ها داستان های تلخ و تجربیات غم انگیز آنها را شنیده ام. اما طبیعی است که بعضی وقت ها روابط بین انسانها از سطح روابط کاری خارج شده و دوست می شوند

اولین بار میلاد را در سپتامبر ۲۰۱۳ وقتی که در دنیزلی بودم برای پرونده ی پناهندگی اش ملاقات کردم. اما دو روز بعد روابط ما شکل دیگری به خود گرفت. میلاد٬ ایمان و مرتضی دعوت کردند که شام را با هم بخوریم و وقتی که سر میز شام در رستوران طبقه ی بالای فروم چاملیک شهر دنیزلی فهمیدم همه ی این برنامه ریزی ها را کرده اند که من را برای تولدم سورپرایز کنند خیلی خوشحال شدم. در آن موقع دیگر موضوع روابط کاری و پناهندگی نبود. این شروع یک روابط دوستانه بود

از آن به بعد هر وقت که به شهر دنیزلی می رفتم حتما میلاد را هم می دیدم. خاطرات خیلی خوبی با هم داشتیم. ساعت ها با دیگر دوستان مشترکمان در چای باغچه سی میدان دموکراسی می نشستیم و از موضوعات مختلف صحبت می کردیم. در سپتامبر ۲۰۱۴ بود که با هفت هشت نفر از دیگر دوستان به پاموکاله رفتیم و روز خیلی خوبی بود. خیلی از عکس هایی که از میلاد دارم و یا حتی دیگر دوستان مشترکمان با میلاد دارند و در این چند روز گذشته در شبکه های مجازی مان به اشتراک گذاشتیم را در آن روز گرفتم

یادم هست که در راه بازگشت از پاموکاله من٬ میلاد٬ ماندانا و بنیامین آخر مینی بوس نشسته بودیم و چقدر از خاطراتی که سعید برایمان تعریف می کرد خندیدم. میلاد اصفهانی بود و خیلی ها می دانند که من عاشق لهجه ی اصفهانی هستم. میلاد دوست صمیمی ای در شیراز هم داشت و با خیلی از شیرازی ها دوست بود و لهجه ی شیرازی را هم به خوبی یاد گرفته بود و در کل لهجه اش ترکیب شیرینی شده بود از شیرازی و اصفهانی

در این چند روز بارها و بارها آلبوم عکس هایی که از میلاد و دیگر دوستان مشترکمان گرفته بودم را نگاه کردم و با خیلی از آنها هم تلفنی صحبت کردم تا حداقل با به یاد آوردن آن خاطرات همدیگر را تسکین دهیم. بعضی مواقع تسلیت گفتن و تسلی خاطر شدن می تواند کمک بزرگی باشد برای پذیرفتن واقعیتی که دلت نمی خواهد آن را قبول کنی. اما بعضی اوقات خاطرات دیگری را به یادت می آورند که فراموش کرده بودی

دیروز یکی از دوستانم از بلژیک تماس گرفت و گفت که چه اتفاقی برای میلاد افتاده است؟ من و مادرم خیلی نگران شده ایم. پرسیدم مگر شما میلاد را می شناختید؟ گفت مگر یادت نیست که وقتی برای دیدار با خانواده ام به استانبول آمده بودم و تو را دیدیم میلاد هم آنجا بود. راست می گفت

ان بار میلاد برای دیدن یکی از دوستانش به استانبول رفته بود و من هم برای دیدار دوستم و خانواده اش از آلمان به ترکیه امده بودم تا بعد از حدود ده سال آنها را ببینم. میلاد پست من در فیسبوک را دیده بود و زنگ زد که من هم در استانبول هستم و همدیگر را ببینیم. همان شب همه تا نیمه های شب در یکی از کافه های خیابان استانبول نشسته بودیم و حرف می زدیم

فردای آن روز مادر دوستم من و میلاد را دعوت کرد تا غذای ایرانی برایمان بپزد. خانه ای که گرفته بودند در قسمت آسیایی استانبول بود و من و میلاد حدود چهار ساعت در راه بودیم تا به آنجا برسیم. چند بار گم شدیم. یک ساعت و نیم پیاده از این طرف به آن طرف رفتیم تا خانه شان را پیدا کردیم و وقتی که رسیدیم میلاد گفت تمام خستگی راه و گم شدن و همه ی آنها با این بوی زرشک پلو زعفرانی رفع شد

میلاد استانبول را خیلی دوست داشت و همیشه می گفت که این سر و صدا و شلوغی شهر حس زنده بودن را تداعی می کند و من همیشه در پاسخ به این حرفش می گفتم خوب پس چرا می خواهی به ونکوور بروی؟ ونکوور شهر بسیار زیبایی است اما اگر تداعی حس زنده بودن شهر را در همهمه و شلوغی می بینی ونکوور جای مناسبی برای تو نخواهد بود. اما می گفت که می خواهد از خیلی چیزها دور باشد و زندگی جدیدی را حتی متفاوت تر از زندگی اش در ترکیه شروع کند

به زندگی و آینده اش امیدوار بود. سرشار از انرژی و مثبت اندیشی بود. در ترکیه هر روز به باشگاه می رفت. زبان انگلیسی می خواند و می گفت که هر یک روز انگلیسی یاد گرفتن در ترکیه یک روز زندگی در کانادا را راحت تر می کند. بارها و بارها از من می پرسید که چطور می تواند به مادرش کمک کند که از ایران به کانادا بیاید و من برایش توضیح می دادم که خیلی راه ها وجود دارد و با تلاشی که تو داری مسلما پیشرفت خوبی خواهی داشت. کار خوبی پیدا می کنی و می توانی اسپانسر مادرت شوی تا او هم به کانادا بیاید. در بدترین حالت هم مادرت می تواند ویزا گرفته و به تو سر بزند و یا تو او را در ترکیه ببینی و یا حتی در آینده ممکن است بتوانی به ایران هم بروی. اما همیشه می گفت تحت هیچ شرایطی فکر برگشتن به ایران نیست

آخرین باری که میلاد را دیدم فوریه ی ۲۰۱۶ بود و نزدیک به سه سال از اقامت و انتظارش در ترکیه می گذشت. من برای برگزاری همایش مان در یک سفری کوتاه به ترکیه رفته بودم و تنها چند روز در دنیزلی بودم

برعکس همیشه از میلاد خبری نشد و وقتی که به او تلفن کردم گفت حسابی سرما خورده است. گفتم دارو خوردی؟ گفت نه قرص هایم تمام شده فردا می گیرم. گفتم سوپ درست کن. خندید و گفت رگ شیرازی ام گرفته و حوصله ندارم. تلفن را که قطع کردم رفتم از پیده دنیاسی که رستوران مورد علاقه ی من در دنیزلی است سوپ عدس خریدم و به خانه شان رفتم. همخانه هایش خواب بودند و به آرامی گفت من که شیرازی نیستم و فقط با شیرازی ها معاشرت کرده ام حال و حوصله ی سوپ نداشتم تو که واقعا شیرازی هستی چرا؟ پس نشان دادی که شیرازی نیستی باید تحقیق کنم ببینم قضیه چیست و در جوابش گفتم باز رگ شیرازی ات بگیرد و تحقیق نکن به قول ما شیرازی ها کار امروز را به فردا نیانداز٬ فردا کلی کار داری بنداز دو سه هفته ی دیگر سر فرصت

آنقدر بلند خندید که در اخر همخانه هایش بیدار شدند و بعد به یکی از همسایه های شیرازی دیگرش تلفن کرد تا به پایین بیاید و تا صبح حرف می زدیم و روز بعد من به تورنتو برگشتم. موقع خداحافظی گفت آرشام امیدوارم که سری بعد که به ترکیه آمدی من دیگر اینجا نباشم و پروازم را گرفته باشم و دیدار بعدی ما در کانادا باشد. به شوخی گفتم یعنی می گویی که به تورنتو می آیی و او با لبخند گفت خدا را چه دیدی شاید تو به ونکوور آمدی

دهم مه ۲۰۱۶ به کانادا آمد و از وقتي كه به ونکوور رفت همديگر را نديديم چون من اين سر دنيا و او آن سر دنيا بود اما هر چند هفته یک بار تلفنی صحبت می کردیم. وقتي كه خبر قطع رابطه کردن میلاد با خیلی از دوستانش به من رسید با او تماس گرفتم از خیلی چیزها گلايه داشت گفتم خب حتي براي سفر هم كه شده بيا تورنتو تا حال و هوايت عوض شود اما دلايلي مي آورد و توضیحاتی می داد كه قبول ميكردم و ميگفتم خب چند ماه دیگر صبر كن بعد كه حس كردي اوضاع بهتر است بيا

آخرین باری که صدای او را شنیدم برای عید نوروز امسال بود. ما میهمان خانه ی خواهرم بودیم و گفت شنیده ام که به زودی دایی می شوی و مطمئنم که دایی خوبی خواهی بود. صحبت ما زیاد طول نکشید و گفت که میهمانی هستی و مزاحم نمی شوم و بعد دوباره صحبت خواهیم کرد اما

هميشه شنيدن اين جور رفتن ها قلب هر ادمي را آزرده مي كند حتي اگر سر سوزني قلب براي او باقي مانده باشد و آن شخص را نشناسد چه برسد به وقتي كه اين خبر در رابطه با يكي از دوستانت باشد كه خيلي خاطرات خوب و بد با هم داشته باشيد

مي دانم دوستان مشتركمان در دنيزلي و كساني كه ميلاد را بارها بيشتر از من ديده بودند و با او معاشرت داشتند حال خوبي ندارند و باز به آنها از صميم قلب تسليت مي گويم و اميدوارم كه ديگر شاهد اينگونه خبرهاي بد نباشيم

امروز روز مادر است و من در این چند روز مدام به فکر حال و هوای مادر داغدار میلاد هستم. برای مادرش صبر و شکیبایی آرزو می کنم. برای ما که دوستان میلاد بودیم اینقدر سخت است وای به حال خانواده ی او که عزیزشان را در کیلومتر ها آن طرف تر از دست داده اند

یکی از دوستان در ونکوور به من خبر داد که می خواهند او را به ایران بازگردانند و خواست که اگر می توانم کمک کنم اما قبول نکردم. چون بارها از میلاد شنیده بودم که نمی خواهد تحت هیچ شرایطی به ایران برگردد. جدای از این نمی خواهم تصویری که خانواده ی میلاد از او در ذهن دارند تغییر کند

مادر داغدار او هرگز آرام نخواهد شد و من فکر می کنم حداقل یادآوری چهره ی زیبای میلاد می تواند تنها چیزی باشد که خانواده ی او به خصوص مادرش باید در ذهن داشته باشند

میلاد٬ ما همیشه دوستت داریم و یاد و خاطره ی تو در قلب ما خواهد ماند

LEAVE A REPLY

Please enter your comment!
Please enter your name here